همینجوری
دوستای مهربون این روزها خیلی دلم میگیره نمی دونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟/ اخه چرا ؟ حوصله هیچ چیزی ندارم همش روزها برام تکراری شده واقعا اگه رادوین در کنارم نباشه دیونه دیونه میشم
صبح که پا میشم همین صبحونه رو که میخورم میزنم تلویزیون همش از جنگ و کشت و کشتار بعد خسته میشم میزنم شبکه ایران بعد میبینم که همش یا عزا داری هست یا .... و ..........
فکر ناهار میوفتم بعد از اینکه ناهار رو خوردیم اگه بشه یه چرت بزنم و ساعت 6 و7 که بشه حوصله ام سر میره میرم مغازه مامی جون بعد خونه و شام بعد خواب این شده برنامه هر روز من .دیگه خسته شدم . وقتی هم که میام بیرون مسائل بیرون رو میبینم غصه میخورم و گرونی فقر ...... چند وقته که میخوام برم کلاس زبان و یا ورزش ولی رادوین رو نمی تونم تنها ول کنم هنوز به شیر وابسته هست . میخواستم دانشگاه رو ادامه بدم ولی هنوز رادوین کوچیکه . چند وقته که با بابایی بحث میکنم میگم بیا از اینجا بریم ولی قبول نمیکنه که نمیکنه واقعا حرصم گرفته من نمی دونم اینجا موندم براش چی داره جز حرص خوردن مثلا الان مهندس عمرانه ولی پولی که یه دلال ماشین یا خونه در میاره مگه یه مهندس میتونه ؟ دیروز اب معدنی خریدم 700 تومن در صورتی که رو خودش زده بود 300 تومن میگم اقا این که 300 تومن میگه مابقی برای اینکه پول برق میدیم و تو یخچال مونده خنک شده من همینجوری موندم واقعا اعصابم خورد شده بود به بابایی گفتم که من کلاس زبانم رو ادامه میدم تا فرصتی جور بشه . از اینجا خسته شدم


همینجوری
